دانلود تحقیق کامل درمورد ‌نسبت‌ دين‌ و اخلاق‌

دانلود مستقیم «دانلود تحقیق کامل درمورد ‌نسبت‌ دين‌ و اخلاق‌» | دسته «علوم انسانی» | دریافت فایل از دانلود بازار

دانلود تحقیق کامل درمورد ‌نسبت‌ دين‌ و اخلاق‌

لينک پرداخت و دانلود *پايين مطلب*
فرمت فايل:Word (قابل ويرايش و آماده پرينت)
تعداد صفحه: 14

 

‌نسبت‌ دين‌ و اخلاق‌

اشاره‌

نوشتار زير متن‌ سخنراني‌ آيت‌ الله مصباح‌ يزدي‌ است‌ كه‌ در همايش‌ «دين‌ و اخلاق»  در سال‌ 1377 القا گرديده‌ و اينك‌ پس‌ از ويرايش‌ تقديم‌ ارباب‌ فضل‌ و دانش‌ مي‌شود.

خدا را شكر كه‌ در عصري‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ كه‌ به‌ بركت‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌  زمينة‌ طرح‌ مباحث‌ عميق‌ ديني‌ و انساني‌ فراهم‌ شده‌ و اين‌ امكان‌ براي‌ دانش‌پژوهان، محققان‌ و فضلا ميسر شده‌ است‌ كه‌ مسائل‌ ريشه‌اي‌ فكري‌ و اعتقادي‌ و نظري‌ را مورد بحث‌ و تحقيق‌ قرار داده‌ و به‌ نيازهاي‌ فرهنگي‌ جامعه‌ پاسخ‌ مثبتي‌ بدهند.

در اين‌ گفتار موضوع‌ بحث‌ و بررسي، رابطه دين‌ و اخلاق‌ است. اين‌ موضوع‌ به‌صورت‌ مستقل‌ در جامعة‌ ما كمتر مطرح‌ شده‌ است. در مباحث‌ مختلف‌ كلامي‌ و اخلاقي‌ بحثهايي‌ مربوط‌ به‌ اين‌ موضوع‌ وجود دارد ولي‌ اينكه‌ رابطه دين‌ و اخلاق‌ به‌عنوان‌ يك‌ بحث‌ مستقل‌ بررسي‌ شود، كمتر مورد توجه‌ واقع‌ شده‌ است. اما برخلاف‌ جامعة‌ ما در جوامع‌ غربي‌ اين‌گونه‌ مسائل‌ به‌صورت‌ خيلي‌ گسترده‌ مطرح‌ مي‌شود. بررسي‌ اينكه‌ چه‌ عواملي‌ موجب‌ شد كه‌ در آنجا اين‌ مسائل‌ خيلي‌ مورد توجه‌ قرار گيرد و كتابهاي‌ زيادي‌ نوشته‌ و بحثهاي‌ زيادي‌ مطرح‌ شود و چرا در جوامع‌ ما چنين‌ نبوده‌ است، احتياج‌ به‌ يك‌ تحقيق‌ جامعه‌شناختي‌ دارد. اما به‌ كنار از اين‌ مطلب، اگر بخواهيم‌ خوشبينانه‌ راجع‌ به‌علت‌ كمبود تحقيق‌ در زمينة‌ دين، اخلاق، فلسفة‌ اخلاق‌ و موضوعاتي‌ از اين‌ قبيل‌ قضاوت‌ كنيم‌ بايد بگوييم‌ كه‌ در كشورهاي‌ اسلامي‌ به‌ بركت‌ اسلام‌ و رواج‌ معارف‌ اسلامي‌ و بخصوص‌ معارف‌ اهل‌بيت‌ «سلام‌ الله‌ عليهم‌ اجمعين» چندان‌ نيازي‌ به‌ بررسي‌ اين‌ مسائل‌ احساس‌ نمي‌شد. براي‌ جوامع‌ مسلمان‌ مسائل‌ ديني‌ و مسائل‌ اخلاقي‌ روشن‌ بود و اينكه‌ حالا دين‌ چه‌ پايگاهي‌ در اجتماع‌ يا اخلاق‌ دارد و چه‌ رابطه‌اي‌ بين‌ اينهاست‌ و كدام‌ اصالت‌ دارد يا ندارد، اهميتي‌ نداشت. همچنين‌ در شاخه‌هاي‌ ديگر معرفت‌ هم‌ مي‌شود چنين‌ توجيهاتي‌ كرد. شايد خيلي‌ هم‌ بعيد از واقعيت‌ نباشد ولي‌ در عين‌ حال‌ بايد اعتراف‌ كرد كه‌ ما آنچنان‌كه‌ بايد همت‌ و تلاش‌ در بررسي‌ و تحقيق‌ در اين‌ مسائل‌ به‌ خرج‌ نداديم. كوتاهيهايي‌ هم‌ انجام‌ گرفته‌ است‌ كه‌ اميدواريم‌ به‌ بركت‌ انقلاب‌ و مطرح‌ شدن‌ مسائل‌ اسلامي‌ و توجه‌ مردم‌ به‌ ريشه‌هاي‌ معرفتي‌ اسلام، كم‌كم‌ اين‌ مسائل‌ جايگاه‌ خودش‌ را در جامعه‌ و به‌خصوص‌ در حوزة‌ علمية‌ قم‌ پيدا كند و تحقيقات‌ كافي‌ و شافي‌ انجام‌ بگيرد. همان‌طور كه‌ استحضار داريد در مغرب‌زمين‌ تحولات‌ و نوسانات‌ فكري‌ زيادي‌ در اين‌ زمينه‌ انجام‌ گرفته‌ است. نقطة‌ عطف‌ مهم‌ در تاريخ‌ فرهنگي‌ اجتماعي‌ مغرب‌زمين‌ رنسانس‌ است، يعني‌ از آن‌ وقتي‌كه‌ توجه‌ جوامع‌ غربي‌ به‌ مسائل‌ جديد جلب‌ شد. تا قبل‌ از رنسانس، دين‌ رايج‌ در آن‌ ديار كه‌ همان‌ مسيحيت‌ بود بر همة‌ شئون‌ زندگي‌ مردم‌ از جمله‌ علم، فرهنگ، سياست، اجتماع، اخلاق‌ و ساير مسائل‌ حاكم‌ بود و با شكست‌ كليسا در صحنه‌هاي‌ مختلف، مردم‌ نيز از دين‌ و گرايشهاي‌ ديني‌ بيزار شدند و به‌جاي‌ گرايش‌ به‌ خدا، گرايش‌ به‌ انسان‌مداري‌ مطرح‌ شد. كار به‌ آنجا رسيد كه‌ بعد از انكار الهيات‌ و معارف‌ دين‌ آنها احساس‌ نياز به‌ نوعي‌ دين‌ كردند و كساني‌ مانند اگوست‌ كنت‌ فرانسوي‌ كه‌ دوران‌ حضور دين‌ را سپري‌شده‌ اعلام‌ كرده‌ بودند دين‌ انسان‌پرستي‌ و انسان‌مداري‌ را به‌جاي‌ آن‌ اختراع‌ و اعلام‌ كردند.

به‌دنبال‌ اين‌ تحول‌ فكري‌ و فرهنگي‌ در تمام‌ شاخه‌هاي‌ معارف‌ انساني‌ تحولات‌ عظيمي‌ پديد آمد و نوسانات‌ مختلفي‌ در خطوط‌ مختلف‌ پراكنده‌ شد كه‌ هيچ‌ جهت‌ واحدي‌ نداشت. امروز نيز مثل‌ سابق‌ هنوز خطوط‌ مختلف‌ فكري‌ متعارض‌ و متضاد در همة‌ زمينه‌هاي‌ فكري، فلسفي، فرهنگي، سياسي‌ و اخلاقي‌ وجود دارد. البته‌ درست‌ است‌ كه‌ آنچه‌ در كشور ما از آنها ترجمه‌ مي‌شود غالباً‌ يك‌ جهت‌ خاص‌ و يك‌ خط‌ فكري‌ خاصي‌ را دنبال‌ مي‌كند ولي‌ در مغرب‌زمين‌ اين‌طور نيست. مكاتب‌ بسيار مختلفي‌ در زمينة‌ علوم‌ انساني‌ وجود دارد كه‌ هنوز موجش‌ به‌ ايران‌ نرسيده‌ يا كمتر رسيده‌ است. بيشتر آنچه‌ كه‌ از كتابهاي‌ غربي‌ تاكنون‌ ترجمه‌ شده‌ است‌ مربوط‌ به‌ آن‌ مطالبي‌ است‌ كه‌ صبغة‌ الحادي‌ و ضدديني‌ دارد. به‌ هر حال‌ بحثهاي‌ زيادي‌ در زمينة‌ ارتباط‌ دين‌ و اخلاق‌ مطرح‌ شده‌ است‌ كه‌ اگر بخواهيم‌ به‌ همة‌ آنها بپردازيم‌ يا سير تاريخي‌ آن‌ را دنبال‌ كنيم‌ يا حتي‌ دسته‌بندي‌ موضوعي‌ كنيم‌ در اين‌ فرصت‌ كوتاه‌ ممكن‌ نيست‌ و به‌ يك‌ فعاليت‌ مستمر آكادميك‌ نياز دارد كه‌ اميدواريم‌ عزيزاني‌ كه‌ در رشته‌هاي‌ علوم‌ انساني‌ كار مي‌كنند در آينده‌ به‌ اين‌ مسائل‌ بيشتر بپردازند. اما آنچه‌ براي‌ بنده‌ ميسر است‌ كه‌ در اين‌ فرصت‌ كوتاه‌ به‌ آن‌ بپردازم، يك‌ نگرش‌ كلي‌ دربارة‌ نسبت‌ دين‌ و اخلاق‌ است‌ كه‌ بيشتر از يك‌ ديدگاه‌ تحليلي‌ و متكي‌ بر روش‌ و زمينه‌هاي‌ فكري‌ خود ما تغذيه‌ مي‌كند و در واقع‌ به‌ دور از روشهايي‌ است‌ كه‌ غربي‌ها در اين‌ مسائل‌ دارند. رابطه‌اي‌ كه‌ بين‌ دين‌ و اخلاق‌ مي‌شود فرض‌ كرد در سه‌ بخش‌ كلي‌ قابل‌ طرح‌ است، يا به‌ تعبير ديگر وقتي‌ مي‌گوييم‌ دين‌ با اخلاق‌ چه‌ رابطه‌اي‌ دارد سه‌ فرضيه‌ تصور مي‌شود.

يكي‌ اينكه‌ بگوييم‌ دين‌ و اخلاق‌ دو مقولة‌ مشخص‌ متباين‌ از هم‌ هستند و هركدام‌ قلمرو خاصي‌ دارند و هيچ‌ ارتباط‌ منطقي‌ بين‌ آنها وجود ندارد. اگر مسائل‌ ديني‌ با مسائل‌ اخلاقي‌ تلاقي‌ پيدا مي‌كند يك‌ تلاقي‌ عرضي‌ و اتفاقي‌ است‌ و يك‌ رابطة‌ منطقي‌ نيست‌ كه‌ بين‌ دين‌ و اخلاق‌ اتصالي‌ برقرار شود. زيرا هر كدام‌ فضاي‌ خاص‌ خود و قلمرو مشخص‌ دارند كه‌ از همديگر جدا هستند و ربطي‌ به‌هم‌ ندارند. اگر به‌ يكديگر ارتباط‌ پيدا مي‌كنند مثل‌ اين‌ است‌ كه‌ دو مسافر هركدام‌ از يك‌ مبدئي‌ به‌سوي‌ يك‌ مقصدي‌ حركت‌ كرده‌اند و در بين‌ راه‌ اتفاقاً‌ در يك‌ نقطه‌اي‌ همديگر را ملاقات‌ مي‌كنند، ولي‌ اين‌ معنايش‌ اين‌ نيست‌ كه‌ بين‌ اين‌ دو مسافر يك‌ رابطه‌اي‌ وجود دارد. پس‌ يك‌ فرض‌ اين‌ است‌ كه‌ دين‌ و اخلاق‌ چنين‌ وضعي‌ دارند، مثلاً‌ گفته‌ شود كه‌ قلمرو دين‌ مربوط‌ به‌ رابطة‌ انسان‌ با خداست‌ اما اخلاق‌ مربوط‌ به‌ روابط‌ رفتاري‌ انسانها با يكديگر است. فرضيه‌ دوم‌ اين‌ است‌ كه‌ اصلاً‌ دين‌ و اخلاق‌ يك‌ نوع‌ اتحاد دارند يا يك‌ نوع‌ وحدت‌ بين‌ آنها برقرار است‌ يا به‌ تعبير امروزيها يك‌ رابطة‌ ارگانيك‌ بين‌ آنها است. البته‌ اين‌ رابطه‌ باز به‌صورتهاي‌ فرعي‌تري‌ قابل‌ تصور است‌ ولي‌ آنچه‌ به‌ فرهنگ‌ ما نزديكتر و قابل‌ قبولتر مي‌باشد اين‌ است‌ كه‌ اخلاق‌ به‌عنوان‌ يك‌ جزئي‌ از دين‌ تلقي‌ شود ما با اين‌ تعريف‌ آشنا هستيم‌ كه‌ دين‌ مجموعه‌اي‌ است‌ از عقايد و اخلاق‌ و احكام، پس‌ طبعاً‌ اخلاق‌ مي‌شود جزئي‌ از مجموعة‌ دين، رابطه‌اش‌ هم‌ با دين‌ رابطة‌ ارگانيك‌ و رابطة‌ يك‌ جزء با كل‌ است‌ مثل‌ رابطة‌ سر با كل‌ پيكر انسان. از باب‌ تشبيه‌ مي‌توان‌ گفت، اگر ما دين‌ را به‌ يك‌ درختي‌ تشبيه‌ نماييم، اين‌ درخت‌ داراي‌ ريشه‌ها و تنه‌ و شاخه‌هايي‌ است. عقايد همان‌ ريشه‌هاست‌ و اخلاق‌ تنة‌ درخت‌ است‌ و شاخه‌ و برگ‌ و ميوة‌ درخت‌ نيز همان‌ احكام‌ است. رابطة‌ تنه‌ با خود درخت‌ رابطة‌ دو شيء نيست. تنه‌ هم‌ جزء خود درخت‌ است. در اين‌ تصور رابطة‌ دين‌ و اخلاق‌ رابطة‌  جز با كل‌ است‌ يا چيزي‌ شبيه‌ به‌ اينها، مي‌شود فرض‌ كرد كه‌ فعلاً‌ در جزئياتش‌ نمي‌خواهم‌ وارد بشوم‌ منظور اين‌ است‌ كه‌ يك‌ نوع‌ اتحاد بين‌ دين‌ و اخلاق‌ در نظر گرفته‌ مي‌شود كه‌ يكي‌ در درون‌ ديگري‌ جا بگيرد. فرضيه‌ سوم‌ اين‌ است‌ كه‌ هركدام‌ يك‌ هويت‌ مستقلي‌ دارند اما هويتي‌ است‌ كه‌ در عين‌ حال‌ با هم‌ در تعامل‌ هستند و با يكديگر در ارتباطند و در يكديگر اثر مي‌گذارند، يعني‌ اين‌گونه‌ نيست‌ كه‌ بكلي‌ متباين‌ از هم‌ باشند و هيچ‌ ارتباط‌ منطقي‌ بين‌ آنها برقرار نباشد بلكه‌ يك‌ نوع‌ رابطة‌ عليت‌ و معلوليت، تأثير و تأثر يا فعل‌ و انفعال‌ و به‌طوركلي‌ يك‌ نوع‌ تعامل‌ بين‌ دين‌ و اخلاق‌ وجود دارد، ولي‌ اين‌ معنايش‌ اين‌ نيست‌ كه‌ دين‌ جزئي‌ از اخلاق‌ است‌ يا اخلاق‌ جزئي‌ از دين‌ است‌ و يا اينكه‌ اينها كاملاً‌ از هم‌ متباينند. در دو فرضية‌ قبل‌ نيز فرض‌ شد كه‌ بين‌ دين‌ و اخلاق‌ نوعي‌ تأثير و تأثر و فعل‌ و انفعال‌ و تعامل‌ وجود دارد. مطلب‌ را با اين‌ تعابير متعدد بيان‌ مي‌كنم‌ براي‌ اينكه‌ فرضهاي‌ مختلفي‌ در درون‌ همين‌ فرض‌ كلي‌ قابل‌ تصور است، كه‌ حداقل‌ پنج‌  فرضية‌ فرعي‌ را مي‌توان‌ براساس‌ آن‌ مطرح‌ نمود. بعضي‌ از اين‌ رابطه‌ها با اينكه‌ براي‌ ما مأنوس‌ نيست‌ در كتابهاي‌ كلامي‌ و اخلاقيِ‌ ما مفاهيمي‌ از اين‌ قبيل‌ را مي‌توانيم‌ پيدا بكنيم، مثلاً‌ يكي‌ از اين‌ تقريرها اين‌ است‌ كه‌ اصولاً‌ اخلاق‌ است‌ كه‌ ما را موظف‌ مي‌كند به‌ اينكه‌ وظايف‌ ديني‌ انجام‌ بدهيم. بر مبناي‌ اين‌ نظريه‌ در دين‌ اساس‌ اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ بندگي‌ و عبادت‌ خدا را نمايد. پس‌ رابطة‌ انسان‌ با خدا اصل‌ است‌ و اصل‌ اساسي‌ در دين‌ همين‌ است‌ يا به‌ تعبيري‌ ديگر اين‌ به‌عنوان‌ يك‌ اصل‌ است‌ و ساير مطالب، فرع. بسيار خوب، اين‌ اصل‌ است‌ اما چه‌چيزي‌ موجب‌ مي‌شود كه‌ ما در مقام‌ عبادت‌ و بندگي‌ خداوند برآييم؟ پاسخ‌ مي‌دهيم‌ كه‌ خدا بر انسان‌ حقي‌ دارد، حق‌ مولويت‌ دارد، ما عبد او هستيم، ما مخلوق‌ او هستيم‌ بنابراين‌ بايد حق‌ خدا را ادا كرد. حق‌ خدا ادا كردنش‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ او را عبادت‌ كنيم‌ پس‌ آنچه‌ ما را وادار مي‌كند كه‌ به‌ دين‌ روي‌ بياوريم‌ و دستورات‌ ديني‌ را عمل‌ كنيم‌ و بالاخره‌ خداوند را عبادت‌ كنيم‌ يك‌ امر اخلاقي‌ است‌ كه‌ به‌ ما مي‌گويد كه‌ حق‌ هركسي‌ را بايد ادا كرد، يكي‌ از حقوق‌ هم‌ حق‌ خداست‌ پس‌ بايد دين‌ داشت‌ تا حق‌ خدا را ادا شود. اين‌ يك‌ نوع‌ رابطه‌اي‌ بين‌ دين‌ و اخلاق‌ است‌ كه‌ اخلاق‌ جايگاه‌ خودش‌ را دارد و ارزشها را تعيين‌ مي‌كند. دين‌ هم‌ رابطة‌ انسان‌ را با خدا تنظيم‌ مي‌كند اما اخلاق‌ است‌ كه‌ مي‌گويد بايد حق‌ خدا را ادا نمايي‌ و او را عبادت‌ كني. نظير همين‌ ديدگاه‌ يك‌ نظر ديگري‌ است‌ كه‌ ما آن‌ را معمولاً‌ در كتابهاي‌ كلامي‌ خود مطرح‌ مي‌كنيم، در آنجا گفته‌ مي‌شود انسان‌ واجب‌ است‌ كه‌ خدا را بشناسد بعد استدلال‌ مي‌كنند به‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ چرا معرفت‌ خدا واجب‌ است؟ يكي‌ از ادله‌اي‌ كه‌ مي‌آورند و شايد مهمترين‌ دليل، اين‌ است‌ كه‌ شكر منعم‌ واجب‌ است‌ چون‌ خدا ولي‌نعمت‌ ماست‌ شكر ولي‌نعمت‌ واجب‌ است‌ پس‌ ما بايد به‌عنوان‌ شكر منعم، منعم‌ را بشناسيم‌ و بعداً‌ در مقام‌ اداي‌ شكرش‌ برآييم. اين‌ خيلي‌ به‌ ديدگاه‌ قبلي‌ نزديك‌ است‌ و اندكي‌ فرق‌ دارد، در اينجا اخلاق‌ موجب‌ اين‌ مي‌شود كه‌ ما برويم‌ خداوند را بشناسيم. در آن‌ نظر قبلي‌ اين‌ بود كه‌ خدا را شناختيم‌ و قبول‌ هم‌ كرديم‌ خدا حقي‌ دارد، اخلاق‌ به‌ ما مي‌گويد برو حق‌ خدا را اداكن‌ اما در اين‌ ديدگاه‌ رابطة‌ اخلاق‌ با دين‌ به‌ اين‌ صورت‌ تصوير مي‌شود كه‌ اخلاق‌ به‌ ما مي‌گويد انسان‌ بايد خدا را بشناسد. پس‌ وجود شكر منعم‌ كه‌ يك‌ دستور اخلاقي‌ است‌ و ما را وادار مي‌كند كه‌ برويم‌ خدا را بشناسيم‌ تا به‌دنبالش‌ ساير مسائل‌ ديني‌ مطرح‌ شود.

اين‌ هم‌ يك‌ نوع‌ رابطة‌ بين‌ اخلاق‌ و دين‌ است. هنوز روابط‌ ديگري‌ نيز بين‌ اخلاق‌ و دين‌ قابل‌ تصور است‌ مثل‌ اينكه‌ آنچه‌ اساس‌ ارزشها را تشكيل‌ مي‌دهد غايات‌ و اهداف‌ افعال‌ و رفتارهاست. ارزش‌ رفتارهاي‌ اخلاقي‌ به‌ غايات‌ و اهداف‌ آنهاست‌ چون‌ ما اهداف‌ مقدسي‌ داريم‌ كه‌ ذاتاً‌ براي‌ ما مطلوب‌ است، بايد كارهايي‌ را انجام‌ دهيم‌ كه‌ ما را به‌ آن‌ اهداف‌ مقدس‌ و به‌ آن‌ كمال‌ مطلوب‌ برساند و ارزشهاي‌ اخلاقي‌ از اينجا پيدا مي‌شود. خوب‌ طبق‌ اين‌ نظر كه‌ ارزش‌ اخلاقي‌ تابع‌ اهداف‌ و غاياتش‌ است‌ بر اين‌ اساس‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ هدف‌ انسان‌ رسيدن‌ به‌ قرب‌ الهي‌ است. اين‌ بالاترين‌ هدفي‌ است‌ كه‌ براي‌ سير تكاملي‌ انسان‌ وضع‌ مي‌شود و همة‌ رفتارهاي‌ اخلاقي‌ به‌نحوي‌ ارزش‌ خودشان‌ را از اينجا كسب‌ مي‌كنند كه‌ يا مستقيماً‌ موجب‌ قرب‌ به‌ خدا مي‌شوند و يا زمينه‌ را براي‌ تقرب‌ فراهم‌ مي‌كنند، يعني‌ يا معد هستند يا علت‌ غايي. پس‌ هر ارزش‌ اخلاقي‌ از اينجا ناشي‌ مي‌شود كه‌ حداقل‌ روح‌ انسان‌ را براي‌ رسيدن‌ به‌ قرب‌ خدا مستعد مي‌كند، پس‌ رابطة‌ اخلاق‌ با دين‌ بدين‌ صورت‌ تنظيم‌ مي‌شود كه‌ در دين‌ خدا شناخته‌ مي‌شود و به‌عنوان‌ هدف‌ تكاملي‌ انسان‌ معرفي‌ مي‌شود و اخلاق‌ ارزش‌ خودش‌ را از اينجا اخذ مي‌كند. اگر دين‌ نبود و آن‌ چيزها را براي‌ ما ثابت‌ نمي‌كرد اصلاً‌ ارزشهاي‌ اخلاقي‌ پايه‌ و مايه‌اي‌ نمي‌داشت. طبق‌ اين‌ مباني‌ فلسفي‌ در اخلاق‌ – البته‌ مباني‌ ديگري‌ هم‌ هست‌ – چنين‌ ارتباطي‌ بين‌ دين‌ و اخلاق‌ برقرار مي‌شود كه‌ دين‌ مي‌آيد هدف‌ براي‌ ارزشهاي‌ اخلاقي‌ تعيين‌ مي‌كند. اين‌ يك‌ نوع‌ ارتباط‌ است‌ كه‌ دين‌ كار خودش‌ را مي‌كند و اخلاق‌ هم‌ كار خودش‌ را مي‌كند اما اين‌ ارتباط‌ بين‌ آنها برقرار مي‌شود كه‌ دين‌ به‌ اخلاق‌ خدمت‌ كند تا هدف‌ براي‌ ارزشهاي‌ اخلاقي‌ تعيين‌ كند. نوع‌ ديگري‌ از رابطة‌ بين‌ اخلاق‌ و دين‌ تصور مي‌شود اين‌ باشد كه‌ دين‌ ارزشهاي‌ اخلاقي‌ را تعيين‌ مي‌كند. باز اين‌ هم‌ مباني‌ مختلفي‌ دارد كه‌ ما اصلاً‌ چگونه‌ مي‌توانيم‌ افعال‌ پسنديده‌ و ارزشمند را از افعال‌ ناپسند يا بي‌تفاوت‌ تشخيص‌ دهيم. ملاك‌ تشخيص‌ كارهاي‌ اخلاقي‌ از غيراخلاقي‌ چيست؟ بد نيست‌ اشاره‌ كنم‌ كه‌ اصولاً‌ در مباحث‌ اخلاقي‌ مغرب‌زمين‌ محور بحث‌ تنها ملكات‌ نيست‌ بلكه‌ بيشتر محور بحث‌ افعال‌ و رفتار است.

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید